با فاصله از زمین با تو حرف می زنم!


با غزاله تا ناکجا آباد برای شناخت زندگی تراژیک زنی که با فاصله از زمین زیست و با فاصلهی دو سانت جدا شدن از زمین جان داد یک شاخصه است. وی متولد ۲۷ بهمن 1325 در مشهد است. به ظاهر زاد روز او نماد ایمان آوردن به فصل سرد است، و این غزاله علیزاده است زنی در آستانه فصلی سرد. او مادری نویسنده و شاعر داشت «نیر سیدی». لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. در واقع ابتدا برای دکترای حقوق به پاریس رفت ولی با زحمت زیاد رشته‌اش را به فلسفه اشراق تغییر داد و قصد داشت پایان‌نامه‌اش را درباره مولوی بنویسید، که با مرگ ناگهانی پدرش آن را نیمه‌کاره رها کرد. وی پیشهی ادبی خود را از دههی ۱۳۴۰ و با چاپ داستان‌های خود در مشهد آغاز کرد. غزاله علیزاده دوبار ازدواج کرده و هر دو بار منجر به جدائی شد. یک دختر بنام سَلما ( اسیه) از «بیژن الهی» شاعر دارد. شاعری مهجور مانده، که بعد از مرگش و با گذشت چند سال از این واقعه آثارش به چاپ رسیده اند. وی از دو دختر بی سرپرست نیز، مادرانه نگاهداری میکرد. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاریس در رشته‌های فلسفه و سینما درس خواند. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار معروف او می توان به رمان دو جلدی «خانه‌ی ادریسی‌ها» -که این سالها در یک جلد به چاپ می رسد- و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شب‌های تهران. گاهی چه زود دیر می شود چرا که کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها» سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه‌ی «بیست سال داستان‌نویسی» را به خود اختصاص داد. زمانی که علیزاده نَه چند سانتیمتر بالاتر از زمین، بلکه بی نهایت دورتر از زمان و مکان این جهان جا داشت. او بقول خودش: «نسلی بودند آرمان خواه که به رستگاری اعتقاد داشت». یک سال پیش از مرگش به دعوت انجمن ایرانیان «وال‌دو مارن» در جنوب پاریس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتی از قصه‌ها و داستان‌هایش پرداخت. «غزاله علیزاده» یکی از امضاکنندگان بیانیه‌ی 134 نفر به‌عنوان «ما نویسنده‌ایم» بود. «حسن میر عابدینی» درباره نوشته هایش می گوید: «غزاله علیزاده نویسنده‏ای رویابین بود که حس خود را در پرده‌ی وصف‏هایی رنگین بروز می‏دهد شخصیت‏های مجموعه داستان «سفر ناگذشتنی» او، در رویای فرار از دل‌تنگی‏های تسکین‏ناپذیر، به سیر و سلوکی اَشرافی برای رسیدن به خوشبختی می‏پردازند. اشتیاق آنان برای پیوند با طبیعت آغازین و سرچشمه‏های جادویی حیات، صبغه‏ای عرفانی به داستان‏ها می‏بخشد.»

«غزاله‌ علیزاده» در شرحی که از چاپ اولین اثر خود «سفر ناگذشتنی» تا به آن روزی که جایزه‌ی بهترین داستان سال 1373 را دریافت می‌کند، در مورد خود و زندگی و اندیشه‌هایش چنین می‌گوید: «دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را. ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت. اغلب دراز می‌کشیدم روی چمن مرطوب و خیره می‌شدم به آسمان. پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بی‌قرار می‌دمیدم به آسمان. در گلخانه می‌نشستم، بی‌وقفه کتاب می‌خواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس می‌ستودم. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته‌ است و این بحران جنبه‌ی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمان‌گرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوس‌های عظیم را در حد حوضچه‌هایی تنگ فروکاسته است. یادم می‌آید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. «میتران عضو نهضت مقاومت بود». تانکها از خیابان‌های تاریک عبور می‌کردند، بدل‌های افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوه‌ها را می‌انداختند روی جمعیت. دختر جوان به هیئت نعشی بی‌جان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزین‌های ملت فرانسه در آن دوران فریاد می‌زدند: «فرانسه‌ی آزاد» در تاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمی‌‌شد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژان‌پل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاری»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشه‌های بزرگ: «سیمون سینیوره»، «ژان گابن»، «ابو مونتان» و دیگران زیر سنگ‌های غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمایشگران فریاد می‌کشید: «فرانسه‌ی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه می‌کردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بوده‌است.» انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشته‌ی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطره‌ی قومی ندارند. دیروز را فراموش کرده‌اند. پنجاه سال پیش که برایشان دره‌ای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. می‌خواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابان‌ها بازسازی می‌کردند، که چنین تصوری بی‌شک، محال است. چون ما خانه‌های قدیمی را هم پشت سر هم خراب می‌کنیم و بی‌قواره‌ترین برج‌ها را جای آن می‌گذاریم. چهره‌ی شهر ها به سرعت تغییر می‌کند، تهران قدیم، محو شده‌است، هم صورت ظاهر و هم خاطره‌ی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم: «باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروت‌های ملی خود شدیم. پرچم‌های انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟ مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند. ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم. تغییر طبیعی‌ است اما تا این حد سر به بیماری می‌زند. حاشیه رفتم. برگردیم به به تاریخچه‌ی شخصی:«روی دوچرخه می‌پریدیم، کوچه‌ها را دور می‌زدیم، فکر می‌کردیم به معضلات انسانی و هستی.

«چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جمله‌ای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیشواز خطر می‌رود. در ماه رمضان، شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم و «تهوع» «ژان‌پل سارتر» را تا سپیده‌دم می‌خواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم. روزی رگبار شد. زیر باران سیل‌آسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانی‌ها ذهنم را احاطه کرده بود. دندان‌هایم، سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‌ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بی‌طلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول «وهاب» در کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها»: «خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم» میوه‌های خواندنم، کال و کرم‌خورده، کم‌کم می‌رسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامه‌ی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان می‌نوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‌هایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند. یادم می‌آید روزی در حال کتاب خواندن از خیابان می‌گذشتم تا وارد دانشگاه شوم. چند پسر سر راهم سبز شدند. سراپایم را نگاه کردند و گفتند: «می‌دانی به کی شبیه است؟» انتظار داشتم چهره‌ای زیبا را بگویند اما بی‌تردید، رأی دادند: «سیمون دوبوار». غزاله علیزاده در مصاحبه‌ای که پس از دریافت جایزه‌ی بهترین کتاب داستان سال 1373، با رادیو فرانسه داشت، درباره‌ی نقش ویژه‌ی زنان چنین گفت: «زنان ایرانی تجربه‌های خارق‌العاده‌ای مثل انقلاب و بعد از آن، جنگ را پشت سر گذاشتند. انقلاب، تنها انگیزه‌ی من و همکاران زن دیگرم برای نوشتن نبود، اما این واقعه‌ی تاریخی باعث شد که هرکدام وضعیت جدیدی در خودمان کشف کنیم. زن، جنس اعجاب‌آوری برای تحول ژرف و پایداری در برابر آن بود. تک‌تک زنان ایرانی در گرداب این شرایط، هم جرأت خودشان را نشان دادند و هم صبوری عجین شده با ذات زنان را... اما زیر بار زورگویی و ظلم نمی‌روند. نویسندگان زن ما هم شاید به این دلیل که جامعه‌ی مردسالار، آنها را وادار به تحقیر می‌کند، سعی کردند با نیرویی مضاعف، پرواز کنند. میله‌های قفس و زنجیرهای پیرامونشان را بشکنند و خودشان را به‌عنوان انسان و نه سوژه‌ی صنفی، در جامعه تثبیت کنند.» آهوی خوش چشم و بینای ادبیات ما به خوبی می دانست چه می گفت او از نسلی بود که در چند دهه اتفاقات عظیم را با فاصله های بسیار کم؛ کمتر از زمان تاریخی مرسوم دیده بود. در تاریخ هیچ کشوری نمی توان این همه اتفاق را از جنبش ملی شدن صنعت نفت، انقلاب اسلامی، جنگ را با این فاصله کم پیش چشم دید. آخرین نوشتار غزاله علیزاده را در ادامه می خوانیم تا با روحیات و جان بی قرارش بیشتر آشنا شویم: ما همیشه دیر می‌رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری‌ایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی می‌رسیم که بقایای سُرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو می‌برند. تعداد اتاق‌های بی‌قاعده‌ای که بساز و بفروش‌ها در ساختمان‌های بدقواره‌شان علم می کنند چندین برابر خانه‌های بی‌حافظه‌ی مغز آنهاست. شور دلال‌ها، معنای زندگی را با حیوانیت سرشت انسان برابر می‌کند، خسته‌ام برای همین می‌روم، دیگر حوصله ندارم، چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه تاریک، من غلام خانه‌های روشنم. سرانجام جمعه ۲۱ اردیبهشت 1375 برابر با ۱۰ مه ۱۹۹۶ آن روز رهایی آهوی خسته فرا می رسد. آزادی از بند جسم که خود خواسته در جنگل اطراف رامسر در روستای جواهر ده، با لباسی مانند همیشه سیاه - بطور کامل آراسته- با ظرف خالی قرصی در جیب، با معده ای انباشته از قرص های آرام بخش- با طنابی به گردن- در میان دو تخته سنگ، با حدود دو سانتیمتر فاصله از زمین فرسنگها دور از این کره خاکی آویزان از درخت رها در باد، رقم می خورد. ساکنان محلی جسد او را می یابند. او دو روز پیش از حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپیوندد. در نامه ای نوشت که هیچ کس در مرگ او مقصر نیست. او را در کنار خیل بزرگان ادب پارسی معاصر در خاکستان امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند. روانش شاد.


آثار نویسنده
رمان:
دو منظره
شب های تهران
خانه ادریسی ها
مجموعه داستان:
بعد از تابستان
سفر ناگذشتنی
چهارراه
سایر نوشته ها:
تالارها
رویای خانه و کابوس زوال