دوران زندگی:

ناهید طباطبایی در سال 1337 در تهران به دنیا آمد.

وی دارای مـدرک رشتـه ی ادبیات دراماتیـک و نمایشنـامه نویـسی ازمجتمع دانشـگاهی هنــر می باشد.

کودکـی و نوجوانیش درجنوب ایران گذشــت. وی درمورد علاقه اش به خواندن کتاب می گوید: «ظـهرهای گـرم تیـرماه اهـواز، مثل موریانه کــتاب ها را می جویدم.

«پابــرهنه ها»،«ایـون» ، «بـربـاد رفتــه» و... جلـوی کــولرمی نشستم، آلبالو می خوردم و کتاب می خواندم؛ یا غروب لب حوض می نشستم، پاهایم را می کردم توی آب و باز هم کتاب می خواندم.

وقتی هم که اوایل مرداد من و مامان از اهواز می آمدیم تهران، می رفتم توی آب انبار خانه ی مامان زری - که حالا دیگر آب نداشت- و از لای شیشه های سیر ترشی و کرسی چوبی و خرت و پرت های دیگر، کتاب های قدیمی را در می آوردم و ظهرها که همه می خوابیدند «اژدها در مشت» و «ربه کا» می خواندم، همراه با بوی ترش و شیرین سیر ترشی. هنوز وقتی سیرترشی می بینم یاد (ربکا) می افتم.»

ناهید طباطبایی، نویسنده‌ای است که عمر داستان‌نویسی حرفه‌ای‌‌اش به دو دهه می‌رسد.

او اولین مجموعه داستانش را در سال 1371 منتشر کرد.

بانو و جوانی خویش، حضور آبی مینا، جامه‌داران، چهل سالگی، ستاره‌ی سینما از جمله آثار داستانی او هستند.

مجموعه داستان جامه‌درانش در سال 1383 به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشر شد.

او در چند جایزه ادبی از جمله جایزه گلشیری و جایزه صادق هدایت داوری کرده است. او همچنین به ترجمه ی آثاری از زبان های انگلیسی و فرانسه پرداخته است و با مجله هایی مانند ، بخارا ، سمرقند ، عصر پنجشنبه ، نشان ، زنان و … همکاری کرده و می کند.

ناهید طباطبایی چندی نیز به نوشتن داستان های یادداشت گونه ، تحت عنوان از خودم تا همه در روزنامه ی اعتماد ، پرداخت. او اغلب با نگاهی طنزگونه به زندگی، دنیای زنان را بیان می‌کند.

رمان چهل سالگی او توسط مصطفی رستگارپور به یک فیلمنامه سینمائی تبدیل شد و فیلم چهل سالگی توسط علیرضا رئیسیان ساخته شد.

داستان چهل سالگی خانم ناهید طباطبایی را به دو لحاظ می توان متفاوت با داستان هایی که زنان داستان نویس کشورمان طی سالهای اخیر نوشته اند ،متمایز دانست؛یکی از نظر تصویری که از مرد ایرانی ارائه میکند و دیگر بخاطر مفهوم ملموس و گیرایی که از عشق ارائه می نماید .

فرهاد در نقش شوهر آلاله آدمی منطقی ،انعطاف پذیر جلوه می نماید که درک جعلی و غیر واقعی از مفهوم غیرت ندارد و به توصیف کتاب آن نوع غیرتمندی را مخصوص کلاه مخملی ها می داند . آلاله بعنوان راوی داستان در ابتدای کتاب چنین تعریفی از فرهاد بدست می دهد :«همیشه نیاز آدمهارا زودتر از خودشان میفهمد » نویسنده توانسته تصویر واقع بینانه ای از دوران چهل سالگی که آغاز دوران میانسالی است بدست دهد دورانی که زنان و مردان برای طی این دوره انتقال، رویکردهای متفاوتی می یابند و زنان سعی می کنند بدنبال هوایی تازه و مفهوم و معنایی بهتر برای زندگی بر آیند و مردان به اقتضای روحیه و جنسیتشان با ماجرا جویی ها سعی می کنند قدری دیرتر با دوران جوانی وداع نمایند ..

«ستاره‌ی سینما» عنوان کتابی دیگر از خانم طباطبایی است. این کتاب شامل 12 داستان کوتاه است، داستان‌هایی خوش‌خوان و شدیداً پای‌بند به قصه‌گویی و ساده‌نویسی.

ناهید طباطبایی مدیریت نشر دید را به عهده دارد و به تدریس داستان نویسی در فرهنگسرای ارسباران مشغول است.

مسئولیت ها و مقام ها:

  • مدیریت نشر دید
  • تدریس داستان نویسی در فرهنگسرای ارسباران
  • همکاری با چندین مجله

افتخارات:

«حضور آبی مینا» (برنده‌ی دیپلم افتخار بیست سال ادبیات داستانی بعد از انقلاب)

آثار :

  • بانو و جوانی خویش/ مجموعه داستان/ ناشرچاپ اول مولف/71 / چاپ دوم/ نشر دید/ 71
  • حضور آبی مینا/ مجموعه داستان/ناشر چاپ اول نشر چشمه /71/ ناشر چاپ دوم نشر دید/78
  • جامه دران/ مجموعه داستان/ نشر چشمه/78
  • چهل سالگی/ رُمان/ ناشر چاپ اول چشمه/79 / ناشر چاپ دوم چشمه / چاپ اول 78 / چاپ دوم 82
  • خنکای سپیده دم سفر/ رُمان/ نشر خجسته/ 80
  • آبی و صورتی/ رُمان/ ناشر چاپ علم/ 83
  • مجموعه داستان برف ونرگس/ نشر قطره

ناهید طباطبایی در خاطرات و نقل قول هایش می گوید: «توی خانه ی ما ، هم خانه ی پدری و هم خانه ی خودمان ، بیش از هرچیز کتاب هست. سرنوشت ما یک جوری به کتاب وصل شده. من یکی که برای هر کاری اول کتابش را می خرم، می خواهد داستان و رمان باشد یا بافتنی و آشپزی و گلکاری و... وقتی که هنوز سواد نداشتم، عاشق این بودم که مجله و کتاب ورق بزنم، عکس هایش را تماشا می کردم.

کتاب محبوبم لاروس بابا بود، با تصویر رنگی تمام پرنده ها، و تصویر سیاه و سفید انواع و اقسام شناها و شیرجه ها، و عکس لباس زنان اروپایی؛ به گمانم مال قرن هیجده و نوزده. یک بار هم عکس بتهوون را به دوستم نشان دادم و او گفت این خانمه کیست ؟ بعد ها همین کتاب مرجع برادرم شد برای یاد گرفتن اسم چیز ها ، که گاهی دنباله هم پیدا می کرد. مثلا وقتی عکس گوش را می دید، می گفت گوش آقا احسان. آقا احسان، آقایی بود از دوستان که گوش های بزرگی داشت. اما من عاشق عکس رنگی پروانه ها بودم، معرکه بودند و باشکوه. البته آن موقع نمی فهمیدم چون باشکوه هستند دهانم باز می ماند؛ هنوز لغت باشکوه را کشف نکرده بودم.»

دلم برای آنجا تنگ نمی‌شود

گفت‌وگو با ناهید طباطبایی – نویسنده

مهدی یزدانی‌خرم

روزنامه‌ی شرق - 9 دی 1383

ناهید طباطبایی درباره ماندنش در ایران می‌گوید: من می‌توانستم از ایران بروم (که به دلیل حساسیت‌هایی که در باب خانواده‌ام داشتم ازآن صرف نظر کردم) و شاید در آن فضا می‌توانستم همان چیزها را دنبال کنم.

زمانی وضعیت من به حالت عادی بازگشت که من زندگی دیگری را پایه‌گذاری کرده بودم و شانسم این بود که این زندگی بعدها به آن زندگی هنری‌ای که دوست داشتم بازگشت. پس خود به خود شرایط با من یاری کرد و گرنه آدم‌های داستان‌های من جور دیگری از آب درمی‌آمدند .

نکته‌ی مهم در باب آدم‌های مجموعه‌ی آخر طباطبایی و به نوعی اکثر داستان‌های وی بحران میانسالی آنها است. این آدم ها رابطه برجسته و خاصی بین نسل نود و فضای اجتماعی پیرامون ایجاد می کنند.

در واقع این مؤلفه- میانسالی- در بسیاری به شکلی موتیف‌وار در آثار طباطبایی تکرار می‌شود. آدم‌های طباطبایی کمتر می‌توانند مسئله میانسالی را هضم کنند.

او می‌گوید: من فکر می‌کنم اگر سن شما هم بالاتر برود می‌فهمید این برخورد زیاد راحت نیست. این مسئله کمی به آن آرزوهای برآورده نشده باز می‌گردد. این بحران واقعاً وجود دارد که بسیاری از آدم‌ها تا به چهل سالگی می‌رسند کارهای عجیبی ازشان سر می‌زند. این وضعیت خیلی فردی است و در اغلب افراد دیده می‌شود. شخصیت‌های برف و نرگس زیاد درباره‌ی این بحران صحبت نمی‌کنند. بلکه دغدغه‌های خود را با عملگرایی داستانی به تصویر می‌کشند.

این بحران در داستان لحظه‌ای این آدم‌ها را درگیر می‌کند و به همان سرعت از آنها گذر کرده و به شرایط عادی باز می‌گردد.

یکی دیگر از ویژگی‏های شخصیت‌های طباطبایی واهمه آنها از وارد شدن به فضاها و جریان های جدید و یا ناشناخته است. این انسان ها اغلب روحی محافظه کار داشته و ورود آنهابه فضایی حتی ذهنی که جدید و تجربه نشده باشد روزمرگی و زندگی آنها را درهم می‌ریزد.

نویسنده در این باره می‌گوید: این هم به شرایط اجتماعی و تاریخی‌ای که ما گذراندیم، باز می‌گردد. من معمولاً درباره‌ی نوشتن از چیزی که نمی‎دانم، ریسک نمی‌کنم. اگر فضای جدیدی نمی‌بینید، به این دلیل است که من تا آن فضا را لمس نکنم نمی‌نویسم .

این بحث درست، اما نکته اینجاست که شخصیت‌های طباطبایی هیچ‌گاه نمی‎خواهند که برخی بازی‌ها و دغدغه‌های ذهنی را به بیرون منتقل کنند. زنان داستان‌های ناهید طباطبایی به کوچکترین مؤلفه‏هایی که از قبل داشته‌اند، بسنده کرده و اصلاًنمی‌خواهند که رویه‌ی متفاوت و جدیدی را تجربه کنند.

نویسنده می گوید: این بستگی به انتخاب، آشنایی و تجربیات آن قهرمان است. من باید این آدمی را که شما می‌گویید، بشناسم. اگر روزی چنین آدم‎هایی را لمس و درک کنم، حتماً از آنها خواهم نوشت.

منش شهری آدم‌های طباطبایی عنصری برجسته درتیپ زندگی آنها است. این آدم‌ها شیفته‌ی محیط شهری هستند. حتی گاهی دچار نوستالوژی هم می‌شوند و در کل از محیط فیزیکی شهر پیرامون خود لذت می‌برند.

سؤال اینجا شکل می‌گیرد که این آدم‌ها حداقل در برف و نرگس از طرفی این دلبستگی را دارند و از سوی دیگر رفتار زندگی شهری آنها را آزار می‌دهد.

طباطبایی می‌گوید: مکان به طور صرف ممکن است محیطی باشد که آدم از آنجا خاطره داشته‌ باشد و به سمت گرایشی نوستالوژیک حرکت کند. اما بحث آدم‌های داخل آن متفاوت است و ممکن است حالت و پتانسیل مکانی را نداشته باشند. آدم‌هایی هستند ناهمجنس و از طبقات مختلف می‌آیند در مکانی مثل اداره، زندان و ... جمع می‌شوند. آن آدم‌ها تنها زمانی برای من کشش دارند که من بفهمم درد و دغدغه‌ای دارند. در غیر اینصورت زیاد این جمع انسانی را دوست ندارم. مکان فی نفسه گناهی ندارد و اگر اداره در مثلاً داستان مسابقه بد است به دلیل عدم رابطه حسی من و قهرمان من با آن کلیت است.

باور کنید بعد سال‌ها کار در اداره یک ذره دلم برای آنجا تنگ نمی‌شود. به طور کلی فضاهای این چنین که بازتاب طبقه خرده بورژوا و کارمند هستند، فضاهای دلپذیری نیستند و آدم‌ها بدون این که بدانند در محیط اداری از خود بیگانه می‌شوند.

با این مشخصات آیا عنصری مانند رویکردهای طنزآلود نمی‌تواند کمک بیشتری به عمق روایت داشته باشد. ما اتمسفر داستان‌های طباطبایی را در دهه 60 به وفور درک کرده‌ایم و حال آیا با توجه به این نزدیکی شکلی، طنز و رویکردی پارودیک نمی توانست تأثیرگذاری داستان‌ها را افزایش دهد. ناهید طباطبایی می‌گوید: این به زمان خلق داستان و موقعیت زمانی نویسنده باز می‌گردد. من اگر آدم خوشبین‌تری، راضی‌تری و یا از نظر عاطفی سرحال‌تر بودم از طنز استفاده می‌کردم در حالی که این روابط به دلیل ساختار خشک و جدی‌شان به من ضربه می‌زدند. اما اگر به زمانی که من در آن نبوده‌ام (آبی و صورتی) باز گردم می‎توانم قدرت مانور بیشتری درباره‌ی طنز داشته باشم. برای نوشتن طنز باید از بالا به شخصیت نگاه کرد یا حداکثر با فاصله و این کار را با آدم‌هایی که نسبت به آنها احساس همدردی دارم نمی‌توانم بکنم. اما با آدم‌هایی که فاصله زمانی یا مکانی دارند شاید.